محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

280

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را غرق كنى ؟ كارى نا روا آورده اى . » خضر گفت : « مگر نگفتم كه با من صبر نتوانى كرد . » موسى گفت : « مرا به فراموشيم مؤاخذه مكن . » گويد : اين نخست چيزى بود كه موسى فراموش كرد . آنگاه برفتند و كودكى را ديدند كه با كودكان به بازى بود و خضر او را بگرفت و بكشت . موسى به دو گفت : « يكى را به نا حق كشتى و كارى ناروا كردى . » خضر گفت : « مگر نگفتم كه با من صبر نتوانى كرد . » موسى گفت : « اگر ديگر چيزى پرسيدم با من مصاحبت مكن . » و برفتند تا به دهكده اى رسيدند و از مردم آن غذا خواستند و كسى به آنها خوردنى و آشاميدنى نداد و ديوارى آنجا يافتند كه نزديك بود بيفتد و خضر آن را به پا داشت و موسى گفت : « آنها ما را مهمان نكردند و جا ندادند ، اگر مىخواستى در مقابل آن مزدى مىگرفتى . » خضر گفت : « اينك هنگام جدايى من و تو است . » گويد : و پيغمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « چه خوش بود اگر صبر مىكرد كه همه حكايت گفته شود . » روايت هست كه ابن عباس با حر بن قيس فزارى دربارهء خضر سخن داشتند كه كى بود و ابى بن كعب بر آنها بگذشت و ابن عباس او را بخواند و گفت : « من و اين رفيقم دربارهء يار موسى كه به طلب ديدار وى بود سخن داريم آيا از پيغمبر صلى الله عليه و سلم چيزى دربارهء او شنيده اى ؟ » ابى گفت : « آرى » و همين قصه بگفت . و هم از ابن عباس روايت كرده‌اند كه چون موسى و قوم وى بر مصر چيره شدند و در آنجا استقرار يافتند ، خدا عز و جل وحى فرستاد كه قوم را از ايام خدا